شمارش معکوس...
سلام به قند عسلم گل پسرم![]()
امروز گل پسر وارد هفته ی 31 شدی. خیلی خوشحالم
. از الان شمارش معکوس 8 ماهگیت شروع می شه. داشتم خونه ی عمه م اینطور محاسبه می کردم کلی بهم خندیدن
. آخه مامانت خیلی خیلی منتظره. الان مامان ندا شده یه مامان با حرکات کند
. دست و پاهام کمی پف کردن. تحمل گرما رو اصلا ندارم و روزی یه بار باید دوش بگیرم. توی خواب کمی ناله می کنم. شبها خیلی راحت نمی خوابم ولی صبحها راحت ترم و دیر بیدار می شم. با یه درد جدید هم تازگیها دست به گریبانم
، درست زیر پرده ی دیافراگم سمت راست یه چیزیه که فکر کنم سر شما باشه
به اندازه ی یه توپ تنیس سفت می شه و اگه زیاد سرپا باشم یه درد خاصی میاد سراغم. حالا اتفاقاتی که داره برای تو می افته: می تونی سرت و از یه طرف به طرف دیگه بچرخونی
، یه لایه چربی هم زیر پوستت در حال جمع شدنه در نتیجه بازوها و سر و بدنت در حال بزرگتر شدنه...
باید برم برای خودم یه سری وسایل آماده کنم، آخه توی کتاب نوشته که باید از این ماه ساک مخصوص بیمارستان و بست. پسرم قول بده به موقع بیای و ما رو غافلگیر نکنی
.
خیلی از کارام مونده کمی بابت این مساله نگران میشم، خیلی از خریدها هم مونده، می ترسم نتونم توی این خریدها خودم شرکت داشته باشم . در کل به گفته ی خانواده و دوستان عزیز نباید هیچ استرسی به خودم راه بدم... ایشاالله همه چیز مرتب می شه
.
بابات خیلی دلش می خواست این 3 روز و بریم مسافرت ولی می بینه که مامانی اصلا تواناییه سفر و نداره. خصوصا اینکه در ایام عید دو سری رفتم سفر که فکر کنم کمردردم از اونموقع شروع شد. به بابا محسن گفتم که دیگه مسافرت بدون ابوالفضلم و نمی خوام. سفر بعدی با خودت میریم گل پسرم
.
پسریه مامان خیلی دوست دارم
.


شمارش معکوس...
